سهیلا نژند
۱۸ آگوست ۲۰۲۶
پس از فروپاشی اتحاد شوروی، فرانسیس فوکویاما از ‘پایان تاریخ’ سخن گفت. منظور او پایان رویدادهای تاریخی نبود؛ ادعای بزرگتر این بود که لیبرال دموکراسی غربی، در رقابت میان نظامهای بزرگ سیاسی، به افق نهایی تکامل سیاسی بشر تبدیل شده است. جهان تک قطبی تحت هژمونی آمریکا نیز برای مدتی طولانی تجسم سیاسی همین اعتماد به نفس بود: گویی تاریخ مسیر خود را یافته و تنها مسئله، گسترش این نظم به باقی جهان است.
اما سه دهه بعد شاید بتوان از معنای دیگری برای ‘پایان تاریخ’ سخن گفت؛ معنایی بسیار تاریکتر.
اگر نظمی بتواند نه فقط دولتها و اقتصادها، بلکه ادراک انسان از خیر و شر را مهندسی کند؛ اگر بتواند از طریق رسانه، زبان، تحریم، جنگ روانی و تقسیم جهان به اردوگاههای ‘دوست’ و ‘دشمن’، انسان را به نقطهای برساند که شکنجهی یک انسان را بر اساس هویت سیاسی قربانی تحسین کند، آنچه پایان مییابد شاید تاریخ نباشد؛ بلکه استقلال اخلاقی انسان است.
انسان، پیش از آنکه عضو یک حزب، ملت، مذهب یا اردوگاه سیاسی باشد، موجودی اجتماعی است. مطالعات رفتارشناسی و علوم شناختی نشان دادهاند که همدلی، دوسویگی یا عمل متقابل (wederkerigheid / reciprocity) و حساسیت به عدالت از ظرفیتهای بسیار بنیادی زندگی اجتماعی انساناند؛ ویژگیهایی که حتی برخی اشکال آنها را میتوان در سایر پستانداران اجتماعی نیز مشاهده کرد.
تمدن انسانی قرار بود این ظرفیتها را گسترش دهد، نه اینکه آنها را خاموش کند.
اما پروپاگاندای مدرن دقیقاً میتواند در همین نقطه مداخله کند.
مهندسی شناختی ابتدا به انسان نمیگوید: ‘بیرحم باش!’ کار ظریفتری انجام میدهد. ابتدا قربانی را از حوزهی همدلی خارج میکند.
او دیگر ‘یک جوان’ نیست؛ ‘مداح حکومتی’ است. دیگری دیگر ‘یک انسان’ نیست؛ ‘مزدور’ است. آن دیگری ‘شهروند’ نیست؛ ‘رژیمی’ است.
و درست در همان لحظه، عملی که اگر علیه یک انسان بینام انجام میشد نفرتانگیز بود، میتواند علیه انسانی که در اردوگاه ‘دشمن’ قرار گرفته است، قابل توجیه یا حتی شایستهی تشویق جلوه کند.
به همین دلیل واکنش برخی ایرانیان به قتل فجیع یک مداح جوان برای من تنها یک واقعهی سیاسی نیست. این حادثه و بهویژه تشویق خشونت علیه قربانی، زنگ خطری دربارهی وضعیت فرهنگی و اخلاقی جامعه است.
میتوان عمیقاً از جمهوری اسلامی خشمگین بود.
جامعهی ایران دلایل فراوانی برای این خشم دارد: فساد، اختلاس، سرکوب، ناکارآمدی، نابرابری و شکلهایی از سرمایهداری خشن و نولیبرالی که در کنار تحریمهای ویرانگر خارجی، زندگی میلیونها انسان را تحت فشار قرار دادهاند.
اما هیچ کدام از اینها شکنجه و قتل یک انسان را اخلاقی نمیکند.
و دقیقاً در این نقطه است که باید میان ‘خشم سیاسی’ و ‘انهدام اخلاقی’ تمایز گذاشت.
اگر من شکنجه را زمانی که حکومت انجام میدهد محکوم کنم، اما همان شکنجه را هنگامی که علیه کسی انجام میشود که او را وابسته به حکومت میدانم تشویق کنم، دیگر معیار من حقوق بشر نیست. معیار من اردوگاه سیاسی است.
در اینجا ‘ما و آنها’ جای ‘انسان و عمل’ را گرفته است.
این همان منطق بنیادیای است که خشونتهای فرقهای و سازمانهایی چون داعش بر اساس آن امکانپذیر میشوند: پیش از نابودی جسم دیگری، باید انسانیت او نابود شود.
داعش نیز در خلأ تاریخی متولد نشد. منابع رسمی و پژوهشی، ریشهی سازمانی آن را در القاعدهی عراق و بیثباتی عظیمی میدانند که پس از حملهی ۲۰۰۳ آمریکا به عراق و سپس جنگ سوریه ایجاد شد. بنابراین مسئولیت ساختاری سیاستهای مداخله جویانهی غرب در ایجاد محیطی که چنین نیروهایی توانستند رشد کنند، مسئلهای جدی و مستند است. (CIA)
اما موضوع بزرگتر از تاریخ یک سازمان است.
آنچه من ‘داعشیشدن’ مینامم، در اینجا یک هویت مذهبی نیست؛ یک وضعیت اخلاقی است: لحظه ای که انسانیت دیگری چنان زدوده میشود که مثله کردن، سوزاندن یا شکنجهی او دیگر احساس انزجار ایجاد نمیکند.
این وضعیت میتواند مذهبی باشد، سکولار باشد، ملیگرا باشد و حتی خود را ‘آزادیخواه’ معرفی کند.
لیبرالیسم هژمونیک نیز از این خطر مصون نیست.
تناقض بزرگ نظم تک قطبی همین جاست. نظمی که خود را حامل جهان شمول حقوق بشر معرفی کرد، هم زمان توانست جهان را مرتباً به دو حوزه تقسیم کند: انسانهایی که رنجشان باید دیده شود و انسانهایی که رنجشان میتواند ‘تلفات جانبی’ باشد؛ دولتهایی که حق دفاع دارند و دولتهایی که دفاعشان ‘تهدید’ نامیده میشود؛ خشونتی که ‘تروریسم’ است و خشونتی که ‘عملیات آزادی بخش’ یا ‘ضد تروریستی’ خوانده میشود.
وقتی این منطق برای دههها تکرار شود، فقط سیاست خارجی را تغییر نمیدهد. وارد ذهن انسانها میشود.
اینجاست که جنگ جهانی جدید معنای دیگری پیدا میکند.
جنگ الزاماً با اعلام رسمی جنگ جهانی آغاز نمیشود. میتواند به درون جوامع منتقل شود: با تحریم، جنگ روانی، عملیات اطلاعاتی، قطبی سازی اجتماعی و تقویت مرز میان ‘دوست’ و ‘دشمن’.
در چنین جنگی، پیروزی فقط تصرف خاک نیست. اگر بتوان جامعهای را وادار کرد که خودش را به دو اردوگاه غیر قابل آشتی تقسیم کند، بخش مهمی از کار انجام شده است.
دیگر نیازی نیست نیروی خارجی همهی خشونت را مستقیماً انجام دهد؛ جامعه میتواند شروع به دریدن خود کند.
و شاید این تاریکترین قرائت ممکن از ‘پایان تاریخ’ باشد:
نه جهانی که در آن انسان سرانجام به آزادی رسیده است، بلکه جهانی که در آن یک نظم مسلط چنان قدرت تعریف خیر و شر را به دست آورده که انسان میتواند در همان لحظهای که از حقوق بشر سخن میگوید، از شکنجهی انسانی دیگر لذت ببرد.
در آن لحظه، مسئله دیگر جمهوری اسلامی، آمریکا، اسرائیل یا یک مداح نیست. مسئله خودِ انسان است.
اگر همدلی، دوسویگی و عدالت را فقط برای کسانی بخواهیم که در اردوگاه ‘ما’ قرار دارند، اینها دیگر ارزشهای انسانی نیستند؛ امتیازات قبیلهایاند.
و تمدن درست از جایی آغاز میشود که بتوانیم بگوییم: حتی دشمن من نیز انسان است. شاید مقاومت واقعی در برابر جنگ روانی و مهندسی اجتماعی نیز از همین جمله آغاز شود.